هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی در یک روز بد و حادثه تلخ (دی ماه 93)

1393/10/17 19:27
نویسنده : از زبان هاني
645 بازدید
اشتراک گذاری

همه چی خوب بود و منم مثل همیشه شاده شاد Yah

هر وقت پیچ هایه دوچرخم شل میشه از بابایی یاد گرفته بودم که خودم درستش کنم

من ادا در میارم و مامانی ازم عکس میگیره

 تا اینکه روز شنبه بعد از ظهر مورخ 13 دی ماه این اتفاق بد برام افتاد

پنج دقیقه قبل از اینکه مامانی از سرکار بیاد ؛ به مامان بزرگم گفتم میخوام برم مغازه و توی راه که داشتم میرفتم یک شیشه دیدم و زدم زمین شکوندمش و شیشه انگشت کوچیکمو بدطوری برید مامان بزرگم پرید منو بغل کرد برد خونه و یک دستمال دور دستم کرد ولی خیلی خون میریخت و همون لحظه مامانی رسید و شروع کرد گریه کردن من دیدم مامانم ناراحته گفتم گریه نکن من خوبم و ناراحت نباش و کلی معذرت خواهی کردم که دیگه دوره شیشه ها نرم فقط هرکاری کرد نمیزاشتم دستمو ببینه منو بردن دکتر و سه تا دکتر عوض کردیم و همشون دستمو دستکاری کردن و کلی ازش خون رفت و داشتم از حال میرفتم با هر زبانی که بلد بودم التماسشون کردم ولم کنن اما دست از سرم برنمیداشتن یه بار فارسی حرف میزدم و یه بار عربی و کلا قاطی کرده بودم و از شدت درد هزیون میگفتم و یکیش که بهم آمپول بی حسی زد ولی بعد متوجه شد که نمیشه بخیه زد و باید فردا برم اتاق عمل تا اینکه رفتیم بیمارستان دیگه ای که دکترش آشنا بود حاضر شد دستمو بخیه کنه و بلاخره انگشتم ده تا بخیه خورد  دایی و مامان بزرگم و بقیه دیدن وضعیت اینه از نگرانی سریع خودشونو رسوندن بیمارستان پیشم اون شب تا صبح خیلی زجر کشیدم ولی خدا رو شکر الان بهترم و تا چند روزه دیگه دکتر گفت مشخص میشه این بخیه ها جواب میده یا نه

به مامانی گفتم عکسم بگیره تا بابابزرگ که اینهمه نگرانمه ببینه دستم چی شده

دعا کنید انگشتم زوده زود خوب شه و نیازی به عمل دوباره نباشه

من و فاطمه دختر عمه اومدیم جشن توی روستای بنود مدرسه بعثت و اونجا گیگیلی از شبکه کودک بوشهر برنامه داشتن با اینکه دیر به مراسم رسیدیم ولی خیلی قشنگ بود و بهم خوش گذشت

از وقتی دستم اینجور شده اطرافیانم واسه خوشحالیم همه کاری میکنن 

مثلا دوست داشتم ماشین آتش نشانی واقعی از نزدیک ببینم و بابایی منو برد و حتی سوار ماشین شدم و کلی ذوق کردم

عموی آتش نشان خیلی مهربون بود و اجازه داد سوار ماشین بشم و عکس بگیرم

دارم جیگر میخورم تا خونی که ازم رفته رو جبران کنه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)